14
  • جمعه هجدهم بهمن 1392
  • عکس جالب ودیدنی

     

  •  

  •  

     

     

    آدم داغون ، از اول داغون نبوده ...

    داغونش کردن !
    آدمِ آروم هم همینطور! ...

    ولی آدم بیشعور ، از اول بیشعور بوده..

     

     

     

     

    یه عالمه غصه تو سینــــــــــــــــــــــــــه دارم

    به کی بگم که هم زبون نــــــــــــــــــــــــدارم

    کار من شده غم روی غم گذاشــــــــــــــــتن

    توی باغ دل غنچه ی غصه کـاشـــــــــــــــتن

    عمریه غم هم آشیونم شـــــــــــــــــــــــــده

    عاشق من تشنه به خونم شــــــــــــــــــده

    عشق زندگی در من خیلی وقته مــــــرده

    غم خودشو دست دل من سپــــــــــــــــرده

    راستی که این دنیا بی اعتبــــــــــــــــــــاره









    هر مصنوعی صانعش را نشان میدهد.

    به هر چیزی نگاه کنی،

    سازندهی آن را یاد میکنی. قالی را میبینی،

    میگویی عجب قالیبافی داشته است.

    ساختمان را میبینی،

    میگویی عجب معماری داشته است.

    خودت را چه؟

    اگر خودت را هم جلوی آیینه نگاه کنی،

    یاد خدا میافتی...

     












    عشق ...!














    پروردگارا از عشق امروزمان چیزی برای فردایمان باقی بگذار....
    به اندازه یک نگاه...
    به اندازه یک لبخند....
    تابه یاد داشته باشیم روزی عاشق هم بودیم









    ....!









    دلم درد میکنـــــــــــــــــــــــــــــــــــد….

    انگــــــــــــــــــــــار….

    خام بودنــــــــــــــــــــــــــــد…

    خیال هایی که به خوردم داده بــــــــــــــــــــــــــــــــودی…!

     












    شاد باش که از شادی تو دل شادم تا تو شادی ز غم هر دو جهان ازادم
    زندگی من همه خوشحالی توست بی وفایم که وفایت برود از یادم










    در کوچه ی عشق عاشقی کمرنگ است حرف دل عاشقان چه رنگارنگ است
    وقتی که ریا روی محبت باشد انگار تمام قلب ها از سنگ است
     

























    مرﺩ ﻓﻘﯿﺮﻯ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻫﻤﺴﺮﺵﮐﺮﻩ ﻣﻰ ﺳﺎﺧﺖ، ﺁﻥ ﺯﻥ ﮐﺮﻩ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﺩﺍﯾﺮﻩ ﻫﺎﯼ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮﯾﻰ ﻣﻰ ﺳﺎﺧﺖ .

    ﻣﺮﺩ ﺁﻧﺮﺍ ﺑﻪ ﯾﮑﻰ ﺍﺯ ﺑﻘﺎﻟﻰ ﻫﺎﯼ ﺷﻬﺮ ﻣﻰ ﻓﺮﻭﺧﺖ ﻭ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻣﺎﯾﺤﺘﺎﺝ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﻣﻰ ﺧﺮﯾﺪ .

    ﺭﻭﺯﻯ ﻣﺮﺩ ﺑﻘﺎﻝ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﮐﺮﻩ ﻫﺎ ﺷﮏ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻭﺯﻥ ﮐﻨﺪ . ﻫﻨﮕﺎﻣﻰ ﮐﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻭﺯﻥ ﮐﺮﺩ، ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻫﺮ ﮐﺮﻩ ۹۰۰ ﮔﺮﻡ ﺑﻮﺩ .

    ﺍﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﻋﺼﺒﺎﻧﻰ ﺷﺪ ﻭ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﮔﻔﺖ:

    ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺯ ﺗﻮ ﮐﺮﻩ ﻧﻤﻰ ﺧﺮﻡ، ﺗﻮ ﮐﺮﻩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﻰ ﻓﺮﻭﺧﺘﻰﺩﺭ ﺣﺎﻟﻰ ﮐﻪ ﻭﺯﻥ ﺁﻥ ۹۰۰ ﮔﺮﻡ ﺍﺳﺖ . ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪ

    ﻭ ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ:

    ﻣﺎ ﺗﺮﺍﺯﻭﯾﯽ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ ﻭ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ ﺷﮑﺮ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺧﺮﯾﺪﯾﻢ ﻭ ﺁﻥ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ ﺷﮑﺮ ﺭﺍ ﺑﻪﻋﻨﻮﺍﻥ ﻭﺯﻧﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﻰ ﺩﺍﺩﯾﻢ .

    ﯾﻘﯿﻦ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ ﮐﻪ: ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻣﻰ ﮔﯿﺮﯾﻢ !
    خانوووووووم....شــماره بدم؟؟؟؟؟؟

    خانوم ......... برسونمت؟؟؟؟؟؟؟

    عزیزم چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟؟؟؟

    اینها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید!

    بیچــاره اصـلا" اهل این حرفـــــها نبود...این قضیه به شدت آزارش می داد

    تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود و بهمحـــل زندگیش بازگردد.

    روزی به امامزاده ی نزدیک دانشگاه رفت...

    شـاید می خواست گله کند از وضعیت آن شهر لعنتی....!

    دخترک وارد حیاط امامزاده شد...خسته... انگار فقط آمده بود گریه کند...

    دردش گفتنی نبود....!!!!

    رفت و از روی آویز چادری برداشت و سر کرد...وارد حرم شدو کنار ضریح نشست.زیر لب چیزی می گفت انگار!!! خدایا کمکم کن


    نامه هامو بخون...!






     

    ", "image":"", "datePublished":"2014-11-02 23:18:24", "dateModified":"2026-06-26 22:06:12", "author":{ "@type":"Person", "name":"loveme2015" }, "publisher":{ "@type":"Organization", "name":"love me" }, "mainEntityOfPage":"https://loveme2015.loxblog.com/عکس-ومطالب-عاشقانه-واحساسیبسیار-زیبا" }
    love me
    با وب سایت ما بروز باشید

     

    • 14
    • جمعه هجدهم بهمن 1392
    • عکس جالب ودیدنی

       

    •  

     

     

     

    آدم داغون ، از اول داغون نبوده ...

    داغونش کردن !
    آدمِ آروم هم همینطور! ...

    ولی آدم بیشعور ، از اول بیشعور بوده..

     

     

     

     

    یه عالمه غصه تو سینــــــــــــــــــــــــــه دارم

    به کی بگم که هم زبون نــــــــــــــــــــــــدارم

    کار من شده غم روی غم گذاشــــــــــــــــتن

    توی باغ دل غنچه ی غصه کـاشـــــــــــــــتن

    عمریه غم هم آشیونم شـــــــــــــــــــــــــده

    عاشق من تشنه به خونم شــــــــــــــــــده

    عشق زندگی در من خیلی وقته مــــــرده

    غم خودشو دست دل من سپــــــــــــــــرده

    راستی که این دنیا بی اعتبــــــــــــــــــــاره









    هر مصنوعی صانعش را نشان میدهد.

    به هر چیزی نگاه کنی،

    سازندهی آن را یاد میکنی. قالی را میبینی،

    میگویی عجب قالیبافی داشته است.

    ساختمان را میبینی،

    میگویی عجب معماری داشته است.

    خودت را چه؟

    اگر خودت را هم جلوی آیینه نگاه کنی،

    یاد خدا میافتی...

     












    عشق ...!














    پروردگارا از عشق امروزمان چیزی برای فردایمان باقی بگذار....
    به اندازه یک نگاه...
    به اندازه یک لبخند....
    تابه یاد داشته باشیم روزی عاشق هم بودیم









    ....!









    دلم درد میکنـــــــــــــــــــــــــــــــــــد….

    انگــــــــــــــــــــــار….

    خام بودنــــــــــــــــــــــــــــد…

    خیال هایی که به خوردم داده بــــــــــــــــــــــــــــــــودی…!

     












    شاد باش که از شادی تو دل شادم تا تو شادی ز غم هر دو جهان ازادم
    زندگی من همه خوشحالی توست بی وفایم که وفایت برود از یادم










    در کوچه ی عشق عاشقی کمرنگ است حرف دل عاشقان چه رنگارنگ است
    وقتی که ریا روی محبت باشد انگار تمام قلب ها از سنگ است
     

























    مرﺩ ﻓﻘﯿﺮﻯ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻫﻤﺴﺮﺵﮐﺮﻩ ﻣﻰ ﺳﺎﺧﺖ، ﺁﻥ ﺯﻥ ﮐﺮﻩ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﺩﺍﯾﺮﻩ ﻫﺎﯼ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮﯾﻰ ﻣﻰ ﺳﺎﺧﺖ .

    ﻣﺮﺩ ﺁﻧﺮﺍ ﺑﻪ ﯾﮑﻰ ﺍﺯ ﺑﻘﺎﻟﻰ ﻫﺎﯼ ﺷﻬﺮ ﻣﻰ ﻓﺮﻭﺧﺖ ﻭ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻣﺎﯾﺤﺘﺎﺝ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﻣﻰ ﺧﺮﯾﺪ .

    ﺭﻭﺯﻯ ﻣﺮﺩ ﺑﻘﺎﻝ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﮐﺮﻩ ﻫﺎ ﺷﮏ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻭﺯﻥ ﮐﻨﺪ . ﻫﻨﮕﺎﻣﻰ ﮐﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻭﺯﻥ ﮐﺮﺩ، ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻫﺮ ﮐﺮﻩ ۹۰۰ ﮔﺮﻡ ﺑﻮﺩ .

    ﺍﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﻋﺼﺒﺎﻧﻰ ﺷﺪ ﻭ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﮔﻔﺖ:

    ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺯ ﺗﻮ ﮐﺮﻩ ﻧﻤﻰ ﺧﺮﻡ، ﺗﻮ ﮐﺮﻩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﻰ ﻓﺮﻭﺧﺘﻰﺩﺭ ﺣﺎﻟﻰ ﮐﻪ ﻭﺯﻥ ﺁﻥ ۹۰۰ ﮔﺮﻡ ﺍﺳﺖ . ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪ

    ﻭ ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ:

    ﻣﺎ ﺗﺮﺍﺯﻭﯾﯽ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ ﻭ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ ﺷﮑﺮ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺧﺮﯾﺪﯾﻢ ﻭ ﺁﻥ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ ﺷﮑﺮ ﺭﺍ ﺑﻪﻋﻨﻮﺍﻥ ﻭﺯﻧﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﻰ ﺩﺍﺩﯾﻢ .

    ﯾﻘﯿﻦ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ ﮐﻪ: ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻣﻰ ﮔﯿﺮﯾﻢ !
    خانوووووووم....شــماره بدم؟؟؟؟؟؟

    خانوم ......... برسونمت؟؟؟؟؟؟؟

    عزیزم چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟؟؟؟

    اینها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید!

    بیچــاره اصـلا" اهل این حرفـــــها نبود...این قضیه به شدت آزارش می داد

    تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود و بهمحـــل زندگیش بازگردد.

    روزی به امامزاده ی نزدیک دانشگاه رفت...

    شـاید می خواست گله کند از وضعیت آن شهر لعنتی....!

    دخترک وارد حیاط امامزاده شد...خسته... انگار فقط آمده بود گریه کند...

    دردش گفتنی نبود....!!!!

    رفت و از روی آویز چادری برداشت و سر کرد...وارد حرم شدو کنار ضریح نشست.زیر لب چیزی می گفت انگار!!! خدایا کمکم کن


    نامه هامو بخون...!






     






    تاريخ : یکشنبه 11 آبان 1393
    ارسال توسط loveme2015

    آرشیو مطالب
    امکانات جانبی
    💬 نظرات کاربران
    💬ثبت نام کاربران
    💬ورود کاربران